شعر های سهراب سپهری - راز گل سرخ

شعر های سهراب سپهری - راز گل سرخ...
niver.blogfa.com ۱۳۹۲/۰۸/۲۷ هنر

کلیدواژه ها:#Niver.blogfa.com، #اردو، #بیمارستان، #خورشید، #ریحان، #زندگی، #سهراب_سپهری، #شعر_پارسی، #پارسی، #پلنگ، #پنیرک، #گلسرخی

شعر پارسی - به یاد گلسرخی (وقتی دلگیری و تنها)

من نمی‌دانم
که چرا می‌گویند: اسب حیوان نجیبی است ، کبوتر زیباست.
و چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست.
گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد.
چشم‌ها را باید شست ، جور دیگر باید دید.
واژه‌ها را باید شست.
واژه باید خود باد ، واژه باید خود باران باشد.
چترها را باید بست.
زیر باران باید رفت.
فکر را ، خاطره را ، زیر باران باید برد.
با همه مردم شهر ، زیر باران باید رفت.
دوست را زیر باران باید دید.
عشق را ، زیر باران باید جست.
زیر باران باید بازی کرد.
زیر باران باید چیز نوشت ، حرف زد ، نیلوفر کاشت
زندگی تر شدن پی در پی ،
زندگی آب تنی کردن در حوضچه « اکنون » است.
رخت‌ها را بکنیم:
آب در یک قدمی است.
روشنی را بچشیم.
شب یک دهکده را وزن کنیم ، خواب یک آهو را.
گرمی لانه ی لک لک را ادراک کنیم.
روی قانون چمن پا نگذاریم.
در موستان گره ذائقه را باز کنیم.
و دهان را بگشاییم اگر ماه در آمد.
و نگوییم که شب چیز بدی است.
و نگوییم که شب تاب ندارد خبر از بینش باغ.
و بیاریم سبد
ببریم این همه سرخ ، این همه سبز.
صبح‌ها نان و پنیرک بخوریم.
و بکاریم نهالی سر هر پیچ کلام.
و بپاشیم میان دو هجا تخم سکوت.
و نخوانیم کتابی که در آن باد نمی‌آید
و کتابی که در آن پوست شبنم تر نیست.
و کتابی که در آن یاخته‌ها بی بعدند.
و نخواهیم مگس از سر انگشت طبیعت بپرد.
و نخواهیم پلنگ از در خلقت برود بیرون.
و بدانیم اگر کرم نبود ، زندگی چیزی کم داشت.
و اگر خنج نبود ، لطمه می‌خورد به قانون درخت
و اگر مرگ نبود ، دست ما در پی چیزی می‌گشت.
و بدانیم اگر نور نبود ، منطق زنده پرواز دگرگون می شد.
و بدانیم که پیش از مرجان ، خلائی بود در اندیشه دریاها.
و نپرسیم کجائیم ،
بو کنیم اطلسی تازه بیمارستان را.
و نپرسیم که فواره اقبال کجاست؟
و نپرسیم چرا قلب حقیقت آبی است.
و نپرسیم پدرهای پدرها چه نسیمی ، چه شبی داشته‌اند.
پشت سر نیست فضایی زنده ،
پشت سر مرغ نمی‌خواند.
پشت سر باد نمی‌آید.
پشت سر پنجره سبز صنوبر بسته است.
پشت سر روی همه فرفره‌ها خاک نشسته است.
پشت سر خستگی تاریخ است.
پشت سر خاطره موج به ساحل صدف سرد سکون می‌ریزد.

لب دریا برویم.
تور در آب بیندازیم
و بگیریم طراوات را از آب.
ریگی از روی زمین برداریم
وزن بودن را احساس کنیم.

بد نگوییم به مهتاب اگر تب داریم
دیده ام گاهی در تب ، ماه می آید پایین ،
می رسد دست به سقف ملكوت.
دیده ام ، سهره بهتر می خواند.
گاه زخمی كه به پا داشته ام زیر و بم های زمین را به من آموخته است.
گاه در بستر بیماری من ، حجم گل چند برابر شده است.و فزون تر شده است ،
قطر نارنج ، شعاع فانوس

و نترسیم از مرگ
مرگ پایان كبوتر نیست.
مرگ وارونه یك زنجره نیست.
مرگ در ذهن اقاقی جاری است.
مرگ در آب و هوای خوش اندیشه نشیمن دارد.
مرگ در ذات شب دهكده از صبح سخن می گوید.
مرگ با خوشه انگور می آید به دهان.
مرگ در حنجره سرخ - گلو می خواند.
مرگ مسئول قشنگی پر شاپرك است.
مرگ گاهی ریحان می چیند.
مرگ گاهی ودكا می نوشد.
گاه در سایه است به ما می نگرد.
و همه می دانیم ریه های لذت ، پر اكسیژن مرگ است
در نبندیم به روی سخن زنده تقدیر كه از پشت چپر های صدا می شنویم.

پرده را برداریم :
بگذاریم كه احساس هوایی بخورد.
بگذاریم بلوغ ، زیر هر بوته كه می خواهد بیتوته كند.
بگذاریم غریزه پی بازی برود
كفش ها را بكند ، و به دنبال فصول از سر گل ها بپرد.
بگذاریم كه تنهایی آواز بخواند.چیز بنویسد.به خیابان برود.

ساده باشیم.
ساده باشیم چه در باجه یك بانك چه در زیر درخت.
كار ما نیست شناسایی "راز" گل سرخ ،
كار ما شاید این است كه در "افسون" گل سرخ شناور باشیم.
پشت دانایی اردو بزنیم.
دست در جذبه یك برگ بشوییم و سر خوان برویم.
صبح ها وقتی خورشید ، در می آید متولد بشویم.
هیجان ها را پرواز دهیم.
روی ادراك فضا ، رنگ ، صدا ، پنجره گل نم بزنیم.آسمان را بنشانیم میان دو هجای "هستی".
ریه را از ابدیت پر و خالی بكنیم.
بار دانش را از دوش پرستو به زمین بگذاریم.
نام را باز ستانیم از ابر ، از چنار ، از پشه ، از تابستان.روی پای تر باران به بلندی محبت برویم.
در به روی بشر و نور و گیاه و حشره باز كنیم.
كار ما شاید این است
كه میان گل نیلوفر و
قرن پی آواز حقیقت بدویم
---شعر های سهراب سپهری - راز گل سرخ - اشعار سهراب - شعر های سهراب سپهرپارسی - به یاد گلسرخی (وقتی دلگیری و تنها)

من نمی‌دانم
که چرا می‌گویند: اسب حیوان نجیبی است ، کبوتر زیباست.
و چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست.
گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد.
چشم‌ها را باید شست ، جور دیگر باید دید.
واژه‌ها را باید شست.
واژه باید خود باد ، واژه باید خود باران باشد.
چترها را باید بست.
زیر باران باید رفت.
فکر را ، خاطره را ، زیر باران باید برد.
با همه مردم شهر ، زیر باران باید رفت.
دوست را زیر باران باید دید.
عشق را ، زیر باران باید جست.
زیر باران باید بازی کرد.
زیر باران باید چیز نوشت ، حرف زد ، نیلوفر کاشت
زندگی تر شدن پی در پی ،
زندگی آب تنی کردن در حوضچه « اکنون » است.
رخت‌ها را بکنیم:
آب در یک قدمی است.
روشنی را بچشیم.
شب یک دهکده را وزن کنیم ، خواب یک آهو را.
گرمی لانه ی لک لک را ادراک کنیم.
روی قانون چمن پا نگذاریم.
در موستان گره ذائقه را باز کنیم.
و دهان را بگشاییم اگر ماه در آمد.
و نگوییم که شب چیز بدی است.
و نگوییم که شب تاب ندارد خبر از بینش باغ.
و بیاریم سبد
ببریم این همه سرخ ، این همه سبز.
صبح‌ها نان و پنیرک بخوریم.
و بکاریم نهالی سر هر پیچ کلام.
و بپاشیم میان دو هجا تخم سکوت.
و نخوانیم کتابی که در آن باد نمی‌آید
و کتابی که در آن پوست شبنم تر نیست.
و کتابی که در آن یاخته‌ها بی بعدند.
و نخواهیم مگس از سر انگشت طبیعت بپرد.
و نخواهیم پلنگ از در خلقت برود بیرون.
و بدانیم اگر کرم نبود ، زندگی چیزی کم داشت.
و اگر خنج نبود ، لطمه می‌خورد به قانون درخت
و اگر مرگ نبود ، دست ما در پی چیزی می‌گشت.
و بدانیم اگر نور نبود ، منطق زنده پرواز دگرگون می شد.
و بدانیم که پیش از مرجان ، خلائی بود در اندیشه دریاها.
و نپرسیم کجائیم ،
بو کنیم اطلسی تازه بیمارستان را.
و نپرسیم که فواره اقبال کجاست؟
و نپرسیم چرا قلب حقیقت آبی است.
و نپرسیم پدرهای پدرها چه نسیمی ، چه شبی داشته‌اند.
پشت سر نیست فضایی زنده ،
پشت سر مرغ نمی‌خواند.
پشت سر باد نمی‌آید.
پشت سر پنجره سبز صنوبر بسته است.
پشت سر روی همه فرفره‌ها خاک نشسته است.
پشت سر خستگی تاریخ است.
پشت سر خاطره موج به ساحل صدف سرد سکون می‌ریزد.

لب دریا برویم.
تور در آب بیندازیم
و بگیریم طراوات را از آب.
ریگی از روی زمین برداریم
وزن بودن را احساس کنیم.

بد نگوییم به مهتاب اگر تب داریم
دیده ام گاهی در تب ، ماه می آید پایین ،
می رسد دست به سقف ملكوت.
دیده ام ، سهره بهتر می خواند.
گاه زخمی كه به پا داشته ام زیر و بم های زمین را به من آموخته است.
گاه در بستر بیماری من ، حجم گل چند برابر شده است.و فزون تر شده است ،
قطر نارنج ، شعاع فانوس

و نترسیم از مرگ
مرگ پایان كبوتر نیست.
مرگ وارونه یك زنجره نیست.
مرگ در ذهن اقاقی جاری است.
مرگ در آب و هوای خوش اندیشه نشیمن دارد.
مرگ در ذات شب دهكده از صبح سخن می گوید.
مرگ با خوشه انگور می آید به دهان.
مرگ در حنجره سرخ - گلو می خواند.
مرگ مسئول قشنگی پر شاپرك است.
مرگ گاهی ریحان می چیند.
مرگ گاهی ودكا می نوشد.
گاه در سایه است به ما می نگرد.
و همه می دانیم ریه های لذت ، پر اكسیژن مرگ است
در نبندیم به روی سخن زنده تقدیر كه از پشت چپر های صدا می شنویم.

پرده را برداریم :
بگذاریم كه احساس هوایی بخورد.
بگذاریم بلوغ ، زیر هر بوته كه می خواهد بیتوته كند.
بگذاریم غریزه پی بازی برود
كفش ها را بكند ، و به دنبال فصول از سر گل ها بپرد.
بگذاریم كه تنهایی آواز بخواند.چیز بنویسد.به خیابان برود.

ساده باشیم.
ساده باشیم چه در باجه یك بانك چه در زیر درخت.
كار ما نیست شناسایی "راز" گل سرخ ،
كار ما شاید این است كه در "افسون" گل سرخ شناور باشیم.
پشت دانایی اردو بزنیم.
دست در جذبه یك برگ بشوییم و سر خوان برویم.
صبح ها وقتی خورشید ، در می آید متولد بشویم.
هیجان ها را پرواز دهیم.
روی ادراك فضا ، رنگ ، صدا ، پنجره گل نم بزنیم.آسمان را بنشانیم میان دو هجای "هستی".
ریه را از ابدیت پر و خالی بكنیم.
بار دانش را از دوش پرستو به زمین بگذاریم.
نام را باز ستانیم از ابر ، از چنار ، از پشه ، از تابستان.روی پای تر باران به بلندی محبت برویم.
در به روی بشر و نور و گیاه و حشره باز كنیم.
كار ما شاید این است
كه میان گل نیلوفر و
قرن پی آواز حقیقت بدویم
---شعر های سهراب سپهری - راز گل سرخ - اشعار سهراب - شعر های سهراب سپهری---
...

ادامه در منبع لینک »

موارد مشابه بر اساس تراکم کلیدواژه
شعرپارسی صداي پاي آب از سهراب سپهری ...
sohrabsepehri.com ۱۳۹۴/۰۳/۰۳ هنر
اهل كاشانم روزگارم بد نیست. تكه نانی دارم ، خرده هوشی، سر سوزن ذوقی. مادری دارم ، بهتر از برگ درخت. دوستانی ، بهتر از آب روان. و خدایی كه در این ...ادامه مطلب»

شعر پارسی : آرش کمانگیر‌ از سیاوش کسرایی ...
parand.se ۱۳۹۳/۰۱/۱۲ اخبار
شعر پارسی : آرش کمانگیر‌ از «سیاوش کسرایی» برف می‌بارد، برف می‌بارد به روی خار و خارا سنگ. کوه‌ها خاموش، دره‌ها دلتنگ، راه‌ها چشم‌انتظار کاروان...ادامه مطلب»

مرگ محمدرضا شاه پهلوی در مصر ...
1host2u.ir ۱۳۵۹/۰۵/۰۵ تاریخ
در یازدهم اردیبهشت ۱۳۵۴ پزشک شاه تشخیص داد که شاه مبتلا به سرطان غدد لنفاوی شده‌است. هر چند شاه این موضوع را برای سه سال حتی از فرح نیز پنهان کرده‌بود...ادامه مطلب»

شعر پارسی در باب کار گروهی: دست به دست هم دهيم به مهر ...
1host2u.ir ۱۳۹۳/۰۵/۰۷ هنر
سر زد از پشت ابرها خورشيد باغ و بستان دوباره زيبا شد فصل سرما و برف و باد گذشت موقع گردش و تماشا شد در چمن بر درخت گل بلبل وه چه شيرين ترانه‌اي دارد...ادامه مطلب»

شعر پارسی : سهراب سپهری- آسمان مال من است ...
1host2u.ir ۱۳۹۳/۰۸/۱۲ هنر
شعر پارسی : سهراب سپهری- آسمان مال من است “هر کجا هستم،باشم آسمان مال من است. پنجره،فکر،هوا،عشق،زمین مال من است. چه اهمیت دارد؟ گاه اگر می رویند قارچ ...ادامه مطلب»


EOF